|
یاد داشت های درد جاودانگی
پس کجاست؟...
|
دلم یک ورق پاره ی نازک است... دلم را مچاله نکن... نگو این که یک کاغذ باطله ست... به سطل زباله حواله نکن... دلم دفتری کاهی است... ورق های آن را نکن زود زود... بیا بعضی از صفحه ها را از اول بخوان.. از اول ببین حرف حرف تو بود... اگر باز از دست من دلخوری
بیا این "ببخشید" هم مال تو.... نرو،صبر کن یک کمی صبر کن... بیا اصلا این دل، دلم مال تو...!!! 1:گاهی نفس کشیدن ها اختیاری میشود.. 2:تو کیستی که من اینگونه به اعتمادنامت را... 3.در مهم بودن "نبودن" تو هیچ شکی نبود.. ولی چه زود مهم نبودن؛ "بودن" من شد...
[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 11:36 قبل از ظهر ] [ صبا ]
[ ]
![]() ای حکم تو جاری بـــه قـــضــا! ادرکـــنـــی ای معـــدن تـــســـلیم و رضـــا! ادرکـــنــی ای شمس شموس! خسرو خطه ی توس! ای شـــاه ملقـــب بـــه رضـــا! ادرکنـــی... صفیر اصفهانی 1:خسته شدم بسکه راه رفتم... 2:باید کتابی بنویسم با عنوان "انحطاط جوامع"... 3:ایرانی آزاده! جهان چشم به راهست ایران کهن در خطر افتاده خبر شو... [ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 3:2 بعد از ظهر ] [ صبا ]
[ ]
![]() این روسری آشفته ی یک موی بلند است آشفتگی موی تـــو دیـــوانه کـــننده سـت بالقوّه سپید است زن اما زن ایــن شعـــر موزون و مخیّل شده و قافیه مـند اســـت در فــوج مــدل هـــای مدرنیتـــه هنـــوز او ابروش کمان دارد و گیسوش کمند است پـــرواز تـــماشـــایی مـــوهای رهـــایـــش تصـــویرِ رهـــاکــردن یک دسته پرنده ست دل غرق نگاهی سـت که مابینِ دو پلکش یک قهوه ای سوخته ی خـیره کننده ست با اخم به تشخیصِ پزشکان سرطانزاسـت خندیـدن او عامـــل بیمـــاری قنـــد اســـت تصویـــر دلـــش بـــا کـــمک چــشمِ مسلّح انگار که سنگی تهِ شـیئی شکــننده ست شاید بـه صنـــوبر نرســـد قـــامـــتش امّـــا نسبـــت بـه میانگین همین دوره بلند است ماه است و بـــعید است که خورشید نداند میزان حضور و حذرش چـــند بـه چند است... صالح دروند 1.شعر بدجوری چشمم را گرفته بود 2.نقاشی های کاتوزیان را دوست می دارم 3.دیگر دلی نمانده که دلبر بخوانمت... [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 6:45 بعد از ظهر ] [ صبا ]
[ ]
![]() خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران *** پایی را به فراغت بر مریّخ، هِشته ای *** چگونه این چنین که بلند بر زَبَرِ ما سوا ایستاده ای *** پیش از تو، هیچ اقیانوس را نمی شناختم *** خدا را، اگر از شمشیرت هنوز خون منافق می چکد، *** خِرَد به قبضه ی شمشیرت بوسه می زند *** شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد *** زمان، در خشم تو، از بیم سِترون می شود *** چشمی که تو را دیده است، چشم خداست. *** هلا، ای رهگذاران دارالخلافه! *** چگونه شمشیری زهراگین *** به پای تو می گریم *** هنگام که به همراه آفتاب *** کدام وامدار ترید؟ *** دری که به باغ ِ بینش ما گشوده ای علی موسوی گرمارودی 1.مرد بودن را کاش کمی برای امت بیچاره ات به ارث میگذاشتی پدر... 2.آنقدر همه چیز این روزها خوب است که غیر عادی به نظر می آید!... 3... 4.تاخیر به مناسبت بی اینترنتی است
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:58 قبل از ظهر ] [ صبا ]
[ ]
![]() تو قامت بلند تمنايي اي درخت! زنده یاد سیاوش کسرایی 1:این شعرو از وبلاگ جیحون دزدیدم!! دستش درد نکنه. آدرسش در پیوند های بلاگ هست. 2:زنده ام با همین جهان بینی/ ای جهان من! ای جهان بانو!... [ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 8:26 قبل از ظهر ] [ صبا ]
[ ]
ثریــای فـــیروزه گـــون چشـــم مـــن که چون آسمان پاس دل ها نداشت در انـــگشـتری داشـــت فیـــروزه ای کـــه هـــمرنگ آن چـرخ مینا نداشت هـــمــه خیـــره در جلـــوه و رنــگ او ولی جـــلوه در دیـــده ی ما نداشت که فیروزه ای پـــر بـــها بـــود لیـــک بها پیــش چشـــم ثـــریـــا نداشت... 1:دوباره سلام 2: مهشید جانم! تولدت مبارک نازنینم. همه ی عمرت بهاران باشد 3: من برگشتم [ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 11:49 قبل از ظهر ] [ صبا ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |